مرگ تدریجی یک رویا

خوب بالاخره به حق ٥تن،من با دوس پسر ٤.٥سالم،تموم کردم..هر چند از نظر من خیلی وقت بود که تموم شده بود ولی خوب طرف مقابل هنوز نمیدونست :))

داستان از اینجا شروع میشه که من پشت تلفن میگم میخوام برم خونه ولی نمیرم بلکه میپیچونم و میرم پیش اونیکی از دوستان و اینم که شک کرده بوده،زنگ میزنه خونمون :|

بعدم که دعوا و فلان و بعدم که با روشهای مینازیسیون،قضیه رو جمع کردن و بعد هم لحظاتی عاشقانه و بعد هم لطف کردن در حقش و خدافظی کردن باهاش

کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم.واقعا بعضی وقتا احساس عذاب وجدان میکردم ولی خوب باز خوشحالم که طرفمو میشناسم،میدونم این مدت چیزی از دست نداده ؛)

لب مطلب اینکه،فکر میکردم بعد از این همه سال بودن با یکی، وقتی تموم شه،ناراحت میشم یا حداقل بش فکر میکنم ولی غیر از این نیست که فکر کنم چجور شکمم رو کامل اب کنم و تو کارم بزنم بترکونم از خفنی :|

چی میشه که یه ادم اینقدر بی حس میشه؟!

هر چند این رابطه خیلی وقت بود که مرده بود:)

۳ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان