چغور پغور

می میریم و دیگه نیستیم. این خودش خیلی عجیبه.

ماه اول، ۲۸ اکتبر

ارتباط من با این مرد اینقدر رویای هست که واقعا تا حالا همچین حسی نداشتم. حس‌ام زیاد نیست ولی بالغانه و قشنگه. خودش هم خیلی قشنگه. از وقتی باهاش اشنا شدم، مقادیر زیادی مهمونی و پارتی رفتیم. یه چیزی هست به اسم rave کردن. اینجوریه که موزیک house میگذارن و باهاش میرقصن. یه چند تا dj معروف داشتن میومدن که خیلی براشون ذوق داشت. گفت بیا با دوستام بریم، من اینجوری بودم که خیلی مطمئن نیستم از از این مدل اهنگها دوست داشته باشم ولی اون هی گف بیا و بهت قول میدم که خوشت بیاد. و واقعا خیلی خیلی زیاد خوشم ‌اومد. یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم شد. با اهنگها وقتی داشتیم میرقصیدبم، کلا از پشت بغلم کرده بود و میرقصید. خیلی قشنگ خودش رو با هم منطبق میکرد. من خوب میرقصم و اون‌ هم از پشت، باهام همراهی میکرد. یک جوری ادم رو ناز و نوازش میکنه که باید بهش دکترای استفاده از دستها در نهایت لطافت رو‌ بدن. دیشب هم رفتیم هالووین پارتی. یه مهمونی خیلی بزرگ بود که یه ایرانی ترتیب داده بود و در اصل تولدش هست که هر سال به فرم هالووین برگزارش میکنه چون مناسبت داره. همه خیلی زیاد تلاش کرده بودن که custome خفن بزنن و واقعا تقریبا همه، خیلی خوب بودن. هر جا میرفتیم، دست منو میکشید میگف دوس دخترمه، همه میگفتن چند وقته اومدی من می‌گفتم یه ماه :)))) یکی ازم پرسید اخی واسه دوس‌ پسرت اومدی اینجا، گفتم نه اینجا اشنا شدیم و پشمای جفتمون ریخت :)))))

 

پشم ریزونیم داره. در حالت honeymoon period هستیم و منتظرم بیفتد مشکلها و اینها.

از فردا باز باید بکوب تلاش کنم، از اینجا خیلی خوشم اومده. واقعا میفهمم ملت چرا اینقدر سختی و پناهندگی و همه چی رو به جون میخرن که فقط اینجا باشن.

۰

خیلی شیرینه برام. دوسش دارم. هر چی هم پیش آید، خوش آید.

میخوام یه فولدر براش درست کنم و بنویسم از کارهایی که میشه براش انجام داد. مثلا وبلاگ غزال رو خوندم ،دیدم میشه براش کیک پخت.

۰

Evolving

به خودم قول دادم، هر قولی دادم به خودم باید اجرایی شه. مثلا قول داده بودم ۱۵ صفحه درس بخونم، الان ساعت ۱۲:۳۰ هس، من تازه شروع کردم و متاسفانه باید انجامش بدم.

۰

اکتبر، هفته دوم، 2023

موقع‌اییکه اومدم اینجا،mind-set ذهنیم این بود که قراره زجر بکشی و خبری از گل و بستنی چوبی نیستش. که واقعا هم نیس. اینقدر همه چی با ریال ایران گرون از اب در میاد که من تقریبا تمام وعد‌های غذاییم رو گشنه بلند میشم. یعنی فقط میخورم که زنده بمونم:)) وعده شام هم حذف. اما یه حس باحالی بهم میده، انگار مثلا دارم داخل یه داستان خیالی و کودکانه زندگی میکنم. مدل مثلا دختر کبریت فروش که خیلی طفلی هی زجر میکشید در سوز سرما =)))) حالا جایزه هم قرار نیس بهم بدن ولی این ریاضته برام جالبه. 

 

داشتم در مورد اون پسره میگفتم چون تا الان اتفاق جالبی بوده برام. و اینکه در کل هم جالبه. یعنی حتی اگه ایرانم بودم و‌ همه چی هم سرجاش بود و سیر هم از سر سفره بلند میشدم، آشنایی با همچین آدمی برام جالبه. تو مهمونی دوم که ازم پرسید در مورد من چی فکر میکنی، من افتادم به من من کردن. قبل از اینکه مهاجرت کنم، تا خود دم در فرودگاه، من رسما دوس‌پسر داشتم. پا شد اومد فرودگاه حتی در حضور خانواده :))))

 

بعد من اصلا دوست‌پسرم رو دوسش نداشتم، بعنی تقریبا ازش بدم میومد ولی خیلی طفلی بچه با‌محبت و مهربونی بود، دلم براش میسوخت (که این کار خیلی بدیه) و گفتم آره بخوام باهاش کات کنم، یه جوریه، دلش میشکنه. من که دارم می‌رم، تا تهش باهاشم، دیگه بعدشم میگم ای داد و بیداد، دیگه مهاجرت فاصله انداخت. هی هم ایران بودم میگفتم اره ببین، من مهاجرت کنم دیگه تمومه، من خیلی ساله دوس دارم برم و برم دیگه تمومه، و هی اصلا نمیخواستم باهاش بشم سر همین قضیه که کسی بهم وابسته نشه و برام دردسر نشه اما در نهایت بیش از توان من اصرار کرد و من هم دلم براش سوخت. اینها رو‌ گفتم که بگم تازه من یه هفته بود که فارغ شده بودم. تازه دوس ‌پسر ایرانم که فارغیت نمیشناخت و دائما در مورد اینکه ایران خوبه، خارج بده هی سخنرانی میکرد و هی من سکوت که حالا بگذار خودشو خالی کنه. یعنی اصلا توان هندل کردن یه ادم دیگه رو نداشتم که اصلا بخوام فک کنم که میتونم یا نه.

 

فردا بقیه‌اشو مینویسم.

۰

ماه اکتبر، اولین ماه

ماه اولی که اومدم خیلی پرحادثه بود. اصلا توقع نداشتم. فکر میکردم در انزوا و ناراحتی غربت و مهاجرت تلف بشه اما اینجوری نشد. یکی از اشناهامون که اینجا زندگی میکرد که البته من هیچوقت ندیده بودمش و صرفا از طریق اشنا اشنای اشناااا، شمارشو گرفتم، کمکم کرد که خونه پیدا کنم. اتاق پیدا کردن تقریبا یکی از مشکلترین کارهایی هست که در بدو ورودت باید انجام بدی.

روز اول اومد که کلید اتاقها رو بده، یکم خوش و بش کرد. گف میخوای کمک‌ات کنم سیم‌کارت بگیری من هم گفتم آره. بعد یه حساب بانکی مجازی هم برام درست کرد.

چند روز گذشت تا اینکه هر از گاهی ازم میپرسید که دانشگاهت شروع نشد که نشده بود و هی حوصله من سر میرفت. گف بریم بیرون با هم. رفتیم بیرون که البته انگار دیت بوده و من نمیدونستم :))) بعدا فهمیدم. یعنی حالت دیت گفته و من فک کردم صرفا برای چرخوندن یه ادم که باهاش تو رو در بایستی هستی تو سطح شهره.

 

یه مهمونی رفتیم و یه مهمونی دیگه :))) و تو مهمونی دوم ازم پرسید در مورد من چه فکری میکنی و من اینجوری بودم که وای نه :)))

بقیه‌اشو فردا و پسفردا میگم. میخوام بشه دفتر خاطراتم اینجا. سعی میکنم یه کلیاتی بگم و بعد تلاشمو میکنم که روزانه نویسی داشته باشم.

۰
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان