چغور پغور

می میریم و دیگه نیستیم. این خودش خیلی عجیبه.

امشب یه دفعه به این فک کردم، دیدم با این حساب من فردا ۱۲ ساعت درس میخونم.

به این فک کردم که اگه با علی آشنا نمیشدم و این شرایط پیش نمیومد، به احتمال ۹۹.۹٪ من یک انسان افسرده، بی‌انگیزه و شکست خورده بودم که احتمالا دست از پا درازتر برمیگشتم ایران چون از نظر مالی و روانی و شغلی نمیتونستم دووم بیارم. و حالا که شرایط نرمالی فراهم شده که من میتونم استعدادهامو نشون بدم و حتی اون شکوفته نشده‌هاشو، بکشم بیرون، به تماشای جهان بگذارم، چه گردونه عجیبی بود از اون حکمت و درد و غم و گریه‌ایی که داشتم. نمیدونم شاید اینکه من تو روستا بزرگ شدم چون بابام دکتر روستا بود ولی خوب بالاخره روستا بود، همیشه یه ضد و نقیضی عجیبی رو باهام همراه اورده. یعنی کلا شخصیت ضد و نقیضی داشتم. نه، شاید واقعا مزدم بوده ولی خیلی قدرش رو میدونم. مرسی خدا(دوباره به خدا معتقد شدم)

۱

Herherher

یک مدتی هست که تعداد خواننده‌های وبلاگ یکدفعه خیلی زیاد شده. یعنی من اول فکر میکردم که اشتباه از سیستم بیان هست. اما وقتی با جزییات نگاه میکنم، میبینم واقعا مدتی هست که توسط آدمهای مختلفی دارم دائما خونده میشم. حالا کاریی  که میکنم اینه که تو بعضی از این وبلاگ خوندنها، اون پستی که خونده شده، لینکش میاد بالا. بعد من میرم ببینم چی نوشته بودم. بعد مثلا مال چند سال پیشه. چیزی که برام جالبه اینکه من واقعا آدم جالبیم. ببین واقعا برام جالبه، خودم رو از بالا و سوم شخص میبینم و می‌بینم این آدم جالبیه. در روزهایی به سر میبرم که عجیب غریب واسه خودم سیر و سلوک عرفانی میکنم.

تو آینه یهو دارم رد میشم، خودم رو می‌بینم، میگم وای خدایا تو چقدر جالبی. چقدر تو کشف نشده بودی. عاشقتم.

۱

تاریخ 05/03/2025

وای خیلی دوره مهمی هست، کاش به گا ندمش. 

۰

چاره چیست؟

یه چیزی که در فرهنگ اینجا میبینم که خیلی هم گسترده از طیفهای مختلف هست، جواب ندادن به مسیجها و ghost کردنه. مثلا الان من امتحان رانندگیم رو افتادم و باید دوباره وقت پیدا کنم و یه جلسه برم، مسیج دادم به معلمم، چون میدونه الان نخواهد بود، جوابم رو نمیده یا از این دخترها که مثلا میخوام ارتباطم رو بیشتر کنم، اهنگ فرستادم، در بقیه پلت‌فورمها هستن ولی جواب منو نمیدن. واقعا بهم برمیخوره.

۱

الان که کلمه «پیروزی» رو استفاده کردم، می‌بینم واقعا واژه قشنگیه.

دیروز رفتم سر کار و همینطور که توقع داشتم، دستگاه کار میکرد و چون قلقش رو نمیدونستن، گفتن وا مصیبتا که این خراب شده و تقصیر میناست. خوب نکته این نبود که من بابتش ناراحت شدم چون قابل ذکر دوباره هست که عمیقا به تخمم. اما دائما خودم رو داشتم به علی ثابت میکردم که ببین من خیلی همه تن حریف میتونم باشم، من سعی میکنم زرنگ باشم، من اونقدرا هم که فکر میکنی حواسپرت نیستم و همه موارد. خلاصه که حس گوه بعدش برای ثابت کردن خودم به اون که اون اصلا یه جا نشسته بود داشت ماستشو میخورد من هی یقه‌اش رو میگرفتم که «نه ببین، بگذار یه چیز دیگه هم اضافه کنم..»

این اهمیت دادن به اینکه اون چجوری من رو میبینه، یکمی زیادی هست.

خلاصه برم تا دو ماه دیگه، ماستم رو بخورم و تمرکز تمرکز تا پیروزی.

۰

Na؟

روانشناس تاثیر خودش رو داره میگذاره، مثلا اینطوری شدم که امروز به من زنگ زدن گفتن امروز که نبودی( خدایا بعد از هزار بار تلاش که بالاخره یکی بیاد سر جای من یه روز، شیفتم کم شه) اون دستگاهه رو چون تمییز نکردی و فلان، دیگه کار نمیکنه. بعد من متوجه شدم که اون دستگاهه که میگن اصلا اون دکمه‌اش کار نمیکنه خیلی وقته و من کار اشتباهی نکردم اما حتی اینو عنوان نکردم، گذاشتم فردا بگم، و نکته مهمتر اینکه اصلا و عمیقا برام اهمیتی نداره. نوشته‌های همینجا رو‌که میخونم میبینم سر کار قبلی، به ازای هر مواخذه با دلیل و بی‌دلیل، دچار رعشه بر اندام میشدم. لازمم نبود بخونم اینجا رو. خوب یادمه. اهمیتی نداره. خودم رو دوست دارم. خیلی زیادتر از قبل. احساس میکنم انگار یه دری به روم باز شده. عجیبه. انگار دارم دوباره زندگی می‌کنم. انگار بچه شدم. بچه‌ام، دوست داشتنی، آماده بازی کردن.

 

https://open.spotify.com/track/2ql1CiQoNuMmawuAo9mjbN?si=iorvC4KBQ3Cc1x1fJbiEQQ

۰

alan bande vaghan nafase amigh

vay yek joori asabam az daste kodam khurde, had nadare. bashe hala fek kon baz umadi be donya, lazemm nist ke tarikh ru negah dari. fagaht az hamin lahze va saat.

 

19 om 2 ryz dg, shoma 19 om hesab kon. ah. 

 

۰

امروز دوشنبه هست. خدا رو شکر برای دوشنبه.

حدود یک هفته‌ایی هست افتادم تو جام، کاری نمیکنم. اینجا امتحان رانندگی رو که افتادم یه فاز «وای همه چی چقدر داره عالی پیش میره و من چقدر فوق‌العاده هستم» از دست رفته من افتادم از بالا به پایین که وای حالا من همه چیو همینجوری میرینم و همه‌چی اونقدرا هم برام قابل دسترس نیستو اونقدرا هم کاری نیستم. بعد اینجا هم خیلی خوب‌ و مدوام میدوییدم، بعد کرونا گرفتم، افتادم تو تخت، وقتی یه ذره فعالیت بدنیم اینجا کم میشه، بخاطر نبود افتاب واقعا اینقدر انرژی منفی توم جمع میشه که بدتر میکنم، عینهو بچه‌ها. در صورتیکه من یه روز قراره مامان شم و ممکنه بچه‌ام تو ۱۴ سالگی یواشکی ماشین رو ورداره‌‌ بکوبه به داربست، داربست بریزه رو ماشین و من باید آمادگیشو داشته باشم.

۰

بمیرم براش💙

دیشب یک جوری علی رو ناراحت کردم که کاش لال میشدم.

۰

هر درس خوندن من، هزار بار باید بگم نه،ممکنه برم و ممکنه هم نه ولی خسته از گفتن نه،نه،نه.

واقعا از دست علی خیلی عصبانیم. اینجوری نیست که این دفعه اول باشه، تقریبا یه الگوی رفتاری هست که تکرار میشه و بالاخره امروز اولین تلفات رسمی روی کاغذش رو داد. امتحان رانندگی داشتم اینجا. حوصله ندارم بگم مدل رانندگی و فرمون اونوری و قوانین متفاوتش به اندازه کافی داستان داره، بلکه هر دوشنبه که تنها روز بیکاری از سر کارت هست، ساعت ۶ صبح بلند شو، با اتوبوس واحد هن هن کنان بعد از یک ساعت و دو خط عوض کردن، برو کلاس یک ساعت و نیمه رانندگی، بعد هن هن کنان همون مسیر رو به همون حالت برگرد، و تمام نصف روزت برای دوشنبه بره. هزینها‌های خیلی بالا برای من، هر جلسه ۷۰ پوند، امتحان ۱۵۰ پوند. و‌ بعد چی میشه؟ روز امتحانت که از ماهها قبل توی تقویمت نوشتی و اماده هستی براش، علی نه یکبار بلکه دوبار و سه بار و چهار بار اصرار میکنه که شب قبلش بریم خونه دوستش و هی تو میگی نه من نمیام تو برو و نه و یک نه دیگه و باز هم نه و اخر با گفتن ساعت ۸ برمیگردیم، خر و نرم میشی و میری. و سیگار میکشن و مشروب و تو سرفه‌ات عود میکنه و تمام شب رو سرفه میکنی و نمیخوابی و علی از سرفه‌هات بیدار میشه و میگه باورم نمیشه تو یه دکتر نمیری و بعد ساعت ۵:۳۰ صبح باید بیدار شی که میشی که برسی به امتحان و ساعت ۷ اونجا بودن با خستگی و نخوابیدن و مریض شدن و کل اون روز ها و پولها میره به باد چون علی جان اصرار داشتن که شب رو بریم یه جایی و من اسکول احمق خر (واقعا در دفعه پنجم اصرار متوالی در طی روز) خر میشم و گوش میدم. واقعا خیلی بیشعور بازی دراورد و واقعا انگار کار اون کاره، کار من عنه، اضافیه، عروسک‌بازیه. گرچه ناراحته ولی از ناراحتی و اینکه خستگی تمام اون روزهاییکه اونجوری در صبح تاریک بلند میشدم و میرفتم تمرین، از من بیرون نیومد. خیلی خوب بودم و نشد و خیلی عصبانیم.

۲
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان