به این فک کردم که اگه با علی آشنا نمیشدم و این شرایط پیش نمیومد، به احتمال ۹۹.۹٪ من یک انسان افسرده، بیانگیزه و شکست خورده بودم که احتمالا دست از پا درازتر برمیگشتم ایران چون از نظر مالی و روانی و شغلی نمیتونستم دووم بیارم. و حالا که شرایط نرمالی فراهم شده که من میتونم استعدادهامو نشون بدم و حتی اون شکوفته نشدههاشو، بکشم بیرون، به تماشای جهان بگذارم، چه گردونه عجیبی بود از اون حکمت و درد و غم و گریهایی که داشتم. نمیدونم شاید اینکه من تو روستا بزرگ شدم چون بابام دکتر روستا بود ولی خوب بالاخره روستا بود، همیشه یه ضد و نقیضی عجیبی رو باهام همراه اورده. یعنی کلا شخصیت ضد و نقیضی داشتم. نه، شاید واقعا مزدم بوده ولی خیلی قدرش رو میدونم. مرسی خدا(دوباره به خدا معتقد شدم)